داستان های مینیمالیسم

۱۹۴۱؛ایران

۱۹۴۱

داستان مینی‌مال یا داستانک معمولن کوتاه‌ترین حالت روایت داستان، و غالبن در پی یک کشف ضربه‌زننده است نمونه یک داستان مینیمالیسم نویسنده:ناصراعظمی

سربازهندی تپانچه ی پر خودرا بسمت کودک قحطی زده گرفت وبه قلبش شلیک کرد.

انگارپای کهنه،کینه ی در میان بود

داستان مینیمالیسم

یوسف به یعقوب رسید،

برادران یوسف بخشیده شدند !

اما جواب تهمتی که به گرگ زده شد

رو هیچکس جواب نداد ...!

تو این دوره زمونه که باشی از

دست حرفهای مردم در امان نیستی !

👤 #آنتوان_چخوف

توی زندگی لحظاتی هست که باید کرشی و
هیچ صدایی و نشنوی و جز به هدفت به هیچی توجه نکنی
مث تیم فوتبالی که برای مسابقه میره کشور
میزبان و باید در مقابل شعارهای تماشاچیان کَر شه !
همیشه هستن آدمایی که توی راه رسیدن به هدفت سنگ جلو
پات میندازن و تلقین میکنن که زیادی بلند پروازی یا هدفت خیلی تخلیه،
اینجور وقتا فقط روی توپ و گل کردنش توی دروازه فک کن ...

👤
#آنتوان_چخوف
📙 #باغ_آلبالو

داستانی زیبای در مسیر گیزه رود

داستان زیبای درمسیر گیزه رود"""
در کرانه "گیزه رود" و در عمق دشت های لک نشین آرامشی مرموز حاکم بود. شاه پسند و همسرش جعفر با این آرامش خزنده میانه خوبی نداشتند و آن را نشانه ای از آرامشی قبل از یک ویرانی مطلق می دانستند. برای آنها اردیبهشت نه تنها فصل زایش مبارک طبیعت و دشت نبود، بلکه نجوایی از مرگ را در ناخودآگاهشان می نواخت. این دو به همراه دو پسر خود شیرزاد و شیرکوه، از روستا دور شده و برای چراندن گوسفندان به کنار "گیزه رود" کوچ کرده بودند. آنها در سیاه چادری از موی بز مسکن داشتند. در آن روز نفرت، آفتاب پرستی با دو چشم هراسان بر روی تخته سنگ کنار سیاه چادر نظاره گر آسمان بود، ابرها سر در یکدیگر می کوفتند و به رنگ خون درامدند. شیرزاد و شیرکوه به آسمان نگاه کردند و همه چیز در لحظه ای بی زمان رخ داد. باران و تگرگ با سرعتی رعدآسا از آسمان باریدن گرفت. آبهای روان بر قله دو تپه کنار رود به هم پیوستند و سیلاب مرگبار مسیر دره بین دو تپه را در پیش گرفت. شیرزاد و شیرکوه با هراسی آخرالزمانی چشم در چشم هم دوختند. شاه پسنده از میانه شکاف سیاه چادر سرش را بیرون آورد و فرو رفتن پسران و گله اش در تنگنای کام آن سیلاب نامروت را دید و سوز درد، مغز استخوانهایش را خاکستر کرد. خروش "گیزه رود" کل گله و فرزندان شاه پسند را در مغاکی جهنمی زیر لایه های گل مدفون نمود. معنا از حیات جعفر و شاه پسند رخت بربست و از آن پس هم قسم شدند تا روز مرگ در سیاه چادر خود سوگوار بمانند. آنها تنها از دو گاو نر و ماده مراقبت می کردند. یک سال پس از آن سیلاب جهنمی و در شبی خوفناک از آذر ماه سیاه، راهزنان به قصد سرقت گاوها به سیاه چادر حمله کردند. جعفر راهزنان را دنبال کرد و آنها با دشنه های مسی خود جانش را گرفتند. دو ماه بعد نیز شب هنگام زبانه آتش اجاق سیاه چادر، خود را به لباس های شاه پسند رساند و روز بعد مردم روستا جسد نیمه سوخته او را از سیاه چادر بیرون کشیده و در کنار "گیزه رود" در کنار همسرش دفن کردند. قبر شاه پسند و جعفر در کنار "گیزه رود" نماد عشق، خانواده و تراژدیست.

نوشته ی دوست خوبم M.m

قافله عاطفه

قافله عاطفه"

دشت انباشته از دشنه یکی کاری نیست

دار بر پاست ، سری لایق سرداری نیست

سال ها میکده از نعره مستانه تهی است

شبروی دور و برخانه خماری نیست

چشم ها خیره به دروازه مهرند ولی

اثر از قافله عاطفه ، پنداری نیست

غیر تندیسه رستم که به ایوان شده نقش

لاشه ای نیز در این دخمه مرداری نیست

یک بغل غلغله خشکیده به دیوار گلو

جز صدای نفسی از سرناچاری نیست

خون مردی که اگر جوش خورد دل بدرد

در رگ غیرت تیغ و تبری جاری نیست

مدد ای صاعقه عشق که ره تاریک است

کورسویی ، بن پس کوچه هشیاری نیست

نخلی امروز به جز نخل علم قد نفراشت

علمی هست اگر دست علمداری نیست

دل چه بندیم به یاری که نگیرد دستی

دلبری می کند اما پی دلداری نیست

مانده ام تیشه فرهاد چرا شیرین کاشت

عشق کاری است که اند خور حجاری نیست

ارفع از کوچه رندان تو چرا برگشتی؟

حرمتی نیست مگر میکده را ؟ آری نیست

رستاخیز

جمله ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات میشود : ما از همان ابتدا نیز علاقه ای به دنیا آمدن نداشتیم

ناصراعظمی....(معرفی کتاب)

(ناصراعظمی.معرفی کتاب مردی که میخندد ..اثرویکتور هوگو)

همه ما نابینائیم هر کداممان به نوعی ؛

آدم های خسیس نابینا هستند چون فقط طلا را میبینند

آدم های ولخرج نابینا هستند چون امروزشان را می بینند،

آدم های کلاهبردار نابینا هستند چون خدا را نمی بینند

آدم های شرافتمند نابینا هستند، چون کلاهبردارها را نمی بینند،

خود من هم نابینا هستم چون حرف میزنم اما نمیبینم که شما گوش هایی شنوا ندارید ...!

👤 #ویکتور_هوگو

📙 #مردی_که_میخندد

ناصراعظمی(شعرکوتاه)

شعرکوتاه....

در نی‌زار

پرنده‌ای اندوهگین

می‌خواند

گویی چیزی را

به یاد آورده

که بهتر بود فراموش کند.

#تسورا_یوکی

#ناصراعظمی

ناصراعظمی (گلستان سعدی)

بیطار : طبیب چهارپایان

بوریاباف : حصیرباف

مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن، بیطار، از آن‌چه در چشم چارپای می‌کند در دیده‌ی او کشید و کور شد، حکومت به داور بردند، گفت: بر او هیچ تاوان نیست، اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی،

مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن‌که ناآزموده را کار بزرگ فرماید، با آن‌که ندامت برد، به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.

ندهد هوش‌مند روشن راى

به فرومایه، کارهاى خطیر

بوریاباف اگر چه بافنده است

نبرندش به کارگاه حریرص

#گلستان‌_سعدی

#باب‌هفتم‌_درتأثیرتربیت

#حکایت#ناصراعظمی

ناصراعظمی(داستانی زیبا در مورد رحم کردن)

معروف است كه خداوند به موسی گفت:
قحطی خواهد آمد،
به قومت بگو آماده شوند!

موسی به قومش گفت
و قومش از دیوار خانه ها
سوراخ ایجاد کردند که در هنگام سختی
به داد هم برسند که این قحطی بگذرد !
مدتی گذشت اما قحطی نیامد ،
موسی علت را از خدا پرسید ...
خدا به او گفت:
من دیدم که قوم تو به هم رحم کردند,
من چگونه به این قوم رحم نکنم؟

«به همدیگه رحم کنیم که خدا هم
بهمون رحم کنه»سال های قحطی در ایران هم فقط با رحم کردن به هم قابل گذر است

ناصراعظمی ......

ناصراعظمی(معرفی کتاب)

معرفی یک کتاب (ناصراعظمی)

تصور کنید یک تکه یخ روی میز جلوی شما قرار دارد. اتاق سرد است و می‌توانید نفس کشیدن خودتان را ببینید.
در حال حاضر دمای اتاق منفی ۵ درجه است. دمای اتاق به شکل بسیار آرامی بیشتر می شود: منفی ۵ درجه، منفی ۴ درجه، منفی ۳ درجه.

تکه یخ همچنان روی میز جلوی شماست:
منفی ۲ درجه، منفی ۱ درجه، صفر درجه...

هنوز هیچ اتفاقی نمی‌افتد. سپس در دمای ۱ درجه، یخ شروع به ذوب شدن می‌کند.
یک تغییر یک درجه ای که به نظر هیچ تفاوتی با درجه حرارت قبل از آن ندارد، باعث تغییر بزرگی شد

لحظات با شکوه، اغلب در نتیجه‌ی بسیاری از اقدامات قبلی هستند
در مراحل اولیه و میانه ای هر تلاشی، اغلب یک دره ناامیدی وجود دارد.

شما انتظار دارید که به صورت خطی پیشرفت داشته باشید و ناامید‌‌کننده است که تغییرات در روزها، هفته‌ها، و حتی ماه‌های اول چقدر بی‌اثر به نظر می‌رسند.
احساس می‌کنید به جایی نمی‌رسید
اما این اصل را به یاد داشته باشید:

قدرتمندترین و ماندگارترین نتایج زود به دست نمی‌آیند.

کتاب خرده عادت‌ها_جیمز کلییر