داستان کوتاه (اقای مدیر))
پس از پایان امتحانات ترم اول مدرسه به همراه همکلاسیم که در یک محله ساکن بودیم بسمت خانه می آمدیم در عبور از میدان بازار سکوت هم جارا فرا گرفته بود.ودو کلاغ با نوک قرمز بالای برج ساعت پایین را میپایدند .درهای بازدکان ها مانند دهان باز گرسنه به روز خدا خیره شده بودند.یک مامور کلانتری با چند سرباز داخل میدان درحال تحرکات خاصی بودند. مامور کلانتری داشت با بلندگو ی دستی اش ورمیرفت یک دو یک دو صدای نسبتأ خشنی داشت. از مردم می خواست دور میدان جمع شوند.در دلم برآب شد این آرامش و سکوت نهایتا به طوفان ختم خواهد شد. جمعیت بسیاری به سوی میدان روانه شدند. انگار مردم ازدل زمین میرویدند.ومثل کرم درهم می لولیدند.مامور کلانتری در بلندگوی دستی اش گفت: امروز عامل گرانی ها و هرج ومرج های اخیر را دستگیر کرده ایم وازشمامردم میخوایم تا او را به سزایی اعمالش برسانید. بلکه با مرگ این شیاد ودیوسفت غائله گرانی ختم به خیر شود .دراین هنگام یک ماشین گشت دیگر آن سمت میدان توقف کرد. دونفر لباس شخصی که ماسکی بر دهان داشتند وچهره هایشان پشت آن ماسک معلوم نبود پیاده شدند. مردی را که دست بند وپابند داشت از ماشين پیاده کردند معلوم بود ،بانی ماجرا این مرد نگون بخت است.من و همکلاسیم برای جانماندن از قافله جمعیت را شکافتیم و به صف اول رسیدم. بانزدیک ترشدن مردمتهم چهره ی همه بهت زده می شد.انگار همه اورا میشناختند .وای خدای من ،اشتباه نمیکنم بله آقایی مدیر است، چند وقتیست کسی خبری ازاونداشت،و زمزمههای هم بوده که دراعتراضات اخير به خاطرگرانی ها دستگیر شده است. اماایا اوخیانت کاراست؟ آیا بقول مامورکلانتری هم دست سرویس های جاسوسی بیگانه است؟الله علم! دراین هنگام سربازی ازپشت اورا به جلو هول داد.نزدیک بودباسرش به زمين بخورد.مامورکلانتری باآن بلندگوی دستی اش ازآقای مدیرخواست تابه جرم هایش درميان مردم اعتراف کند.اقای مدیر با گونه های کبود شده ودماغ کج شده واندامی لرزان وچشمانی نمورکه ازوحشت بیکران حکایت میکرد.جلوی جمعیت باصدایی گرفته ولرزان به همه ی جرمها اعتراف کرد.به یک باره چهره ی همه غضبناک شدو فقط منتظر دستوری بودند تا اورا با سنگ تکه پاره کنند.انها ازفردی که تادیروز مورد احترام و درمیانشان به راستی و دستکاری یادمی شود این توقع را نداشتند. که بانی وضع موجود باشد.حالا یک شبه آقای مدیر مقبول به چهره منفور بین مردم تبدیل شده بود.مامورکلانتری بلندگو را ازآقای مدیر پس گرفت وچند قدم با همراهانش به عقب رفت ودستور سنگ سار را صادر کرد .باران سنگ از هرطرف برسروصورت آقای مدیر میخورد.هرچه خواستم همکلاسیم رامتقاید کنم که لاعقل او سنگ پرت نکنداما بی فایده بود وحرف توگوشش نمیرفت پس از لحظه ی انگار بدن آقای مدير سر شده بود وسنگها دیگر کارایی قبل را نداشتند . لبخندی خونین بصورتش نقش بسته بود ونگاهش بسمت بالایی برج ساعت که دو کلاغ نوک قرمزپایین را میپایدندخیره شده بود. پشت آن چهره ای به خون غلتیده معصومیت عجیبی نمایان بود که اورا از همه جرم ها و گناه ها مبرا میکرد.اقای مدیر آن روز با بی رحمی هرچه تمام تر جانش را از دست داد.چندی نگذشت دوباره همه چیز گران شد مردم همه دوباره معترض شدند.همه به نشانه ی اعتراض دردکان هایش را بستند ودور میدان تجمع کردند.گوشه ی بلوار هنوز خون آقای مدیرمعلوم بود.
تاریخ دوباره تکرار شد خوارج ها باز فریب معاویه وقرآن برنیزه اش را خورده بودند
نویسنده :ناصراعظمی وفا
مطالب و داستانک های اجتماعی