داستانک[ناصراعظمی]

«سایه‌ی سفید»

یک افسانه‌ی شرقی می‌گوید: «وقتی فرشته‌ی مرگ به سراغت می‌آید، تنها جانت را می‌گیرد؛ پس در زندگی برای خودت زندگی کن.»
اما یک صبح، پیش از رفتن به اداره، اتفاقی افتاد که ذهنم را گرفت:
در آینه، دیدم موهایم سفید شده است؛
مثل برف روی شاخه‌ی سبز.
با دیدن این سپیدی، دلم ضعف رفت.

در اداره، چند نفر از همکارانم متوجه تغییر شده بودند،
ولی به روی خودشان نیاوردند.
از طرز نگاه کردن سنگین‌شان فهمیدم.
آن روز دست و دلم به کار نمی‌رفت.

وقتی به خانه برگشتم، کتابی از مارکز را باز کردم
و قطعه‌ای از بتهوون در گوشی‌ام گذاشتم.
ناگهان چراغ مطالعه‌ام شروع کرد به سوسو زدن.
ابتدا فکر کردم اتصالی دارد،
اما برای لحظه‌ای حس کردم سایه‌ای پشت سرم نفس می‌کشد.

برگشتم — هیچ‌کس نبود.
اما همان لحظه حس کردم موهایم کمی سفیدتر شد.
نویسنده: ناصراعظمی

داستان مینمال نویسنده:ناصراعظمی

داستان مینمال یک روز تعطیل....

یک روز تعطیل جمعه بود.

در ساختمان ده‌طبقه‌ی رنگ‌رفته و قدیمی‌ام نشسته بودم و به صدای رادیو گوش می‌دادم.

رفتم لب پنجره و آن را باز کردم.

هوا بوی باران نمی‌داد، همه‌جا بوی دود بود.

چند کلاغ سیاه روی تیر برق غارغار می‌کردند. انگار این هوا باب میل‌شان بود.

مجری از «روزی خوش و پرامید» حرف می‌زد.

لیوان چایم را روی رادیو گذاشتم.

صدا ناگهان قطع شد — انگار کسی آن‌سوی امواج برای یک لحظه نفس کشید.

بعد، آرام، دوباره شروع کرد به حرف زدن.

به سمت پنجره برگشتم تا آن را ببندم. دود داشت آرام وارد اتاق می‌شد.

کلاغ‌ها هنوز روی سر و کله‌ی هم می‌پریدند.

احساس کردم آن بیرون، شهر چیزی را گم کرده است.

روز بعد، وقتی از سر کار برگشتم، لیوانی را که روی رادیو جا گذاشته بودم برداشتم و برای خودم چای ریختم.

لیوان، انگار نفس می‌کشید.

و خستگی‌اش را به من پس میداد.

نویسنده:ناصراعظمی